من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

به نام آنکه مرا آفرید تا عاشق تو باشم

سلامی دوباره

پس از سه سال امروز می خوام بازم براتون مطلب بذارم ... امیدوارم که خوشتون بیاد.... لطفا منو راهنمایی کنید که این روزه چه مطالبی طرفدار بیشتری داره....

+ نوشته شده در  9 Mar 2012ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

شما بگید

اول باید از همه عذر خواهی کنم . چون خیلی وقته که نتونیستم آپدیت کنم.  

خوب چکار میشه کرد . این روزا امتحانات شروع داره میشه و همه دنبال جزوه هستن و کسی وقت نمی کنه که برای آپ کردن بیاد.

ولی امروز خیلی دلم گرفته بود . منم که هر وقت دلم می گیره میام دلم رو توی لینک خالی می کنم و میرم .  

 صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو . يا دل از ديده تو سير شود بعد برو . تو اگر کوچ کني بغض خدا ميشکند . صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو

هر بار یا شعر می نویسم و یا عکس می ذارم . ولی اینبار می خوام خودم بنویسم . از دردی که تو دلم دارم . البته ببخشید . اگه نمی تونم خوب بنویسم . چون من اصلا تو نویسندگی مهارت ندارم .

فقط اینبار می خوام با شما یه مشورت کنم .

          چند وقته که می خوام به کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم و دارم بگم چقدر دوستش دارم ولی اصلا نمی تونم .

آخه می ترسم که جواب رد بده .  اگه جواب رد بده چکار کنم . چه جوری زندگی کنم . چه جوری فراموشش کنم . اصلا چه جوری می تونم بهش بگم .... .

حالا حد اقل یه امیدی دارم که شاید یه روز بهش بگم و اونم قبول کنه . به همین امیدم زنده ام.

اینو هم میدونم که اینجوری ممکنه که عمرم تلف بشه . و اگه آخرش نه بگه این همه سالی که به انتظارش نشستم  بی فایده میشه. ولی چکار کنم . نمی تونم بهش بگم..... .

حد اقل اینجوری هفته ای یا ماهی یه بار که می بینمش آروم میشم  ولی می ترسم اگه بهش بگم بره و دیگه نیاد... .


 دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی

                                           نمی دونم چکار کنم.....                شما بگید....   .

چندي ست که بيمار وفايت شده ام …... در بستر غم چشم به راهت شده ام …... اين را تو بدان اگر بميرم روزي …... مسئول تويي که من فدايت شده ام rose

                                           http://sband.blogfa.com/post-63.aspx

 

+ نوشته شده در  15 Mar 2008ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

سلام بر فرزند زهرا

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

 

فرا رسیدن ماه محرم الحرام را به همه شما عاشقان ابا عبدالله الحسین تسلیت عرض می کنم.

+ نوشته شده در  14 Jan 2008ساعت 6 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

یا رب

+ نوشته شده در  15 Dec 2007ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

دانشگاههای هند

سلام به همه دوستان

با توجه به نظرات و در خواست بعضی از دوستان امروز تصمیم گرفتم که راجع به دانشگاههای هند چیزایی براتون بنویسم .

یه سری تصویر هم براتون میزارم .

خوب به نظر من بهتره که از دانشگاه جامعه ملیه شروع کنیم .

تاریخچه

جامعه ملیه اسلامیه یکی از دانشگاههای مرکزی (دولتی ) دهلی نو است که در سال ۱۹۲۰ در علیگر ساخته شده . در ابتدا جامعه ملیه تنها یک مرکز کوچک علمی بوده که فقط دانشجویان مسلمان را در رشته های اردو . عربی و اسلامی پذیرا بوده. اما اکنون یکی از بزرگترین دانشگاههای دهلی به شمار می رود. و تقریبا در کلیه رشته ها متقاضی می پذیرد.

نقشه و عکس دانشگاه

نقشه

+ نوشته شده در  21 Nov 2007ساعت 5 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

خدا تو رو ببخشه

خدا تو رو ببخشه که عاشقم نبودی

تازه دارم میفهمم تو هیچ کسم نبودی

دیگه برام مهم نیست به کی منو فروختی

ولی دلم میسوزه پای غریبه سوختی

خدا تو رو ببخشه اگه دوسم نداشتی

اگه بجای مرهم غم تو دلم گذاشتی

 

+ نوشته شده در  5 Nov 2007ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

عکس

امروز تصمصم گرفتم چند تا عکس براتون بزارم .امیدوارم که خوشتون بیاد..... فعلا...

آلبوم عکس جنیفر لوپز

کلیپ ویدیویی ضد حال

اینم چندتا عکس دیگه

+ نوشته شده در  15 Oct 2007ساعت 4 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

رمضان مبارک

طاعات و عبادات و روزه های همتون قبول باشه

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم             

خدایا !

مرا به گونه ای بساز

شکل بده

و بتراش

که مایه شرمساری تو نباشم .

 

خدایا !

هر روز راه ستایش تو را می پیمایم

با دیدگانی شگفت زده

زیبایی را می جویمکه ذات توست

و هر روز وظایفم را با فروتنی به انجام می رسانم.

به برادران و خواهرانم یاری می رسانم

تا باری گران را

در جاده پرپیچ و خم زندگی بر دوش کشند .

و هر روز در دل نجوا می کنم :

« در خوشی و غم در شکست و موفقیت

در آفتاب و باران خدایا فقط خواست تو انجام پذیرد

خدایا !

ذهن من چون قایقی توفان زده در تلاطم است .

آیا این قایق را آرامش می بخشی

تا من خواست تو را دریابم ؟

خدایا !

آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی ؟

توان انجام خواست تو با عشق ُ ملایمت ُ ایمان و پاکی و شرافت ُ بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران!

با انجام خواست توست

که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد.

خدایا !

معبودم !

تو به همه چیز آگاهی

پس بادا که خواست تو

پیوسته تحقق پذیرد .

در اندوه و شادی ُ

معبودم !

بادا که خواست تو تحقق پذیرد .

 خدایا !

مرا متبرک گردان

تا در دنیایی که همه

به دنبال لذت و تملک و قدرتند

دیدگانم بر تو دوخته باشد .

مگذار از پی چیزهایی روم

که مرگ آنها را می رباید

بلکه به جست و جوی چیزهایی برآیم

که زندگی را در بر دارند.

من با گوهرهای زمین با زرو سیم

با دارایی و ملک چه کنم ؟

ثروت عشق تو را می خواهم !

+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

دلم برات تنگ شده

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه مون  مي كرد چي گفت؟
گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند.

نكنه غصه بخوري


من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....
توي كوله بارت
عشق ميزارم كه بگذري
قلب ميزارم كه جا بدي
اشك ميدم كه همراهيت كنه
و
مرگ میزارم كه بدوني برميگردي پيشم

 

 

 

 خدا....

                             

            این یکی دیگه کپی بود. چون خیلی ازش خوشم اومد مجبور شدم که کپی کنم . امبدوارم که منو ببخشید.

+ نوشته شده در  7 Jul 2007ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

تقدیم به تو

سلام به همه برو بچه های بلاگفا

    امروز خیلی خوشحالم . نمی دونم چی بنویسم و چی بگم. فقط همینو بگم که قربون خدا برم که اینقدر با من مهربونه. بعد از شش ماه انتظار بالاخره کسی که عاشقش بودم با من تماس گرفت . من وقتی گوشی رو برداشتم اولش اصلا باروم نشد که اون باشه ولی بعدش که فهمیدم اصلان نفهمیدم چی بگم . یعنی چی میتونستم بگم . فقط یه سری حرفای تعارفی زدیم و همه چیز تموم شد. تازه بعدش فهمیدم که چه موقعیتی رو از دست دادم . چرا حرف دلمو نگفتم . تو این شش ماه خیلی حرف داشتم . فکر میکردم اگه یه روز ببینمش همه حرفامو بهش میگم ولی وقتی که صداشو شنیدم دیگه همه اون انتظار ها و حرفا یادم رفت . فقط میخواستم که به حرفاش گوش کنم .  ولی زود تر از اون چیزی که فکرشو بکنم تلفن قطع شده بود و بازم من ماندم تنهایی و غروب غم انگز زندگی . به انتظار روزی که این دوری ها تموم بشه و من برای همیشه با اون باشم .

      

+ نوشته شده در  30 Jun 2007ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

جرم من

چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز اين سكوت آشناسوز

+ نوشته شده در  12 Mar 2007ساعت 8 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

دوستت دارم

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند


آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

+ نوشته شده در  23 Feb 2007ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

یادش بخیر

یادش بخیر ... وقتی این تصویرو دیدم بازم فضای ایران یادم اومد. بازم اون صمیمیت

اون صفا و پاکی که تو ایران بود. .... آلان سه ساله که من دهلی هستم و از ایران دور...

آخ که چقدر دوست دارم بازم بیام ایران ...  بازم تو اون کوچه های ایران با توپ پلاستیکی گل کوچیک بازی کردن .

تو ساندویچی ها سر حساب کردن ساندویچ دعوا کردن .

غال گذاشتن بچه ها .... و ... دوران انتخابات

+ نوشته شده در  20 Jan 2007ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

جدایی

کبوتر ها چرا پرواز کردید                          جدایی را شما آغاز کردید

بسوزد آنکه غربت را بنا کرد                     تورا از من مرا از تو جداکرد.  

صد وعده ديدار به من دادي و رفتي
 
واگوي که اي يار دغل باز کجائي؟
 
خون مي خورم عمريست به جاي مي و خواهم
 
تا بر تو کنم عشق خود ابراز، کجائي؟
 
هم بال و پرم سوخته در آتش هجرت
 
هم نيست مرا ميل به پرواز کجائي؟
از وبلاگ  دختر شرقی  تشکر می کنم به خاطر این تصویر زیبا  . واقعا من از این تصویر خیلی خوشم اومد از بقیه هم خواهش می کنم که برید و به این وبلاگ سر بزنید. وبلاگ خیلی جالبی هست.
+ نوشته شده در  12 Jan 2007ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

تصاویر

+ نوشته شده در  11 Dec 2006ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سید علی موسوی  | 

مطالب قدیمی‌تر